X
تبلیغات | یک فروم
شعر

شعر

شفیع انگیختن خسرو پیران را پیش پدر

چو خسرو دید کان خواری بر او رفت

به کار خویشتن لختی فرو رفت

درستش شد که هرچ او کرد بد کرد

پدر پاداش او بر جای خود کرد

به سر بر زد ز دست خویشتن دست

و زان غم ساعتی از پای ننشست

شفیع انگیخت پیران کهن را

که نزد شه برند آن سرو بن را

مگر شاه آن شفاعت در پذیرد

گناه رفته را بر وی نگیرد

کفن پوشید و تیغ تیز برداشت

جهان فریاد رستاخیز برداشت

به پوزش پیش می‌رفتند پیران

پس اندر شاهزاده چون اسیران

چو پیش تخت شد نالید غمناک

به رسم مجرمان غلطید بر خاک

که شاها بیش ازینم رنج منمای

بزرگی کن به خردان بر ببخشای

بدین یوسف مبین کالوده گرگست

که بس خردست اگر جرمش بزرگست

هنوزم بوی شیر آید ز دندان

مشو در خون من چون شیر خندان

عنایت کن که این سرگشته فرزند

ندارد طاقت خشم خداوند

اگر جرمیست اینک تیغ و گردن

ز تو کشتن ز من تسلیم کردن

که برگ هر غمی دارم درین راه

ندارم برگ ناخشنودی شاه

بگفت این و دگر ره بر سر خاک

چو سایه سر نهاد آن گوهر پاک

چو دیدند آن گروه آن بردباری

همه بگریستند الحق بزاری

وزان گریه که زاری بر مه افتاد

ز گریه هایهائی بر شه افتاد

که طفلی خرد با آن نازنینی

کند در کار از اینسان خرده‌بینی

به فرزندی که دولت بد نخواهد

جز اقبال پدر با خود نخواهد

چه سازد با تو فرزندت بیندیش

همان بیند ز فرزندان پس خویش

به نیک و بد مشو در بند فرزند

نیابت خود کند فرزند فرزند

چو هرمز دید کان فرزند مقبل

مداوای روان و میوه دل

بدان فرزانگی واهسته رائیست

بدانست او که آن فر خدائیست

سرش بوسید و شفقت بیش کردش

ولیعهد سپاه خویش کردش

از آن حضرت چو بیرون رفت خسرو

جهان در ملک داد آوازه نو

رخش سیمای عدل از دور می‌داد

جهانداری ز رویش نور می‌داد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۲/۴/۱۳۸۹ساعت ۲۱:۰۶ توسط حسن شیرازی دسته : | نظر(4)

عشرت خسرو در مرغزار و سیاست هرمز

قضا را از قضا یک روز شادان

به صحرا رفت خسرو بامدادان

تماشا کرد و صید افکند بسیار

دهی خرم ز دور آمد پدیدار

به گرداگرد آن ده سبزه نو

بر آن سبزه بساط افکنده خسرو

می‌سرخ از بساط سبزه می‌خورد

چنین تا پشت بنمود این گل زرد

چو خورشید از حصار لاجوردی

علم زد بر سر دیوار زردی

چو سلطان در هزیمت عود می‌سوخت

علم را می‌درید و چتر می‌دوخت

عنان یک رکابی زیر می‌زد

دو دستی با فلک شمشیر می‌زد

چو عاجز گشت ازین خاک جگرتاب

چو نیلوفر سپر افکند بر آب

ملک زاده در آن ده خانه‌ای خواست

ز سر مستی در او مجلس بیاراست

نشست آن شب بنوشانوش یاران

صبوحی کرد با شب زنده‌داران

سماع ارغنونی گوش می‌کرد

شراب ارغوانی نوش می‌کرد

صراحی را ز می پر خنده می‌داشت

به می جان و جهان را زنده می‌داشت

مگر کز توسنانش بدلگامی

دهن بر کشته‌ای زد صبح بامی

وز این غوری غلامی نیز چون قند

ز غوره کرد غارت خوشه‌ای چند

سحرگه کافتاب عالم افروز

سرشب را جدا کرد از تن روز

نهاد از حوصله زاغ سیه پر

به زیر پر طوطی خایه زر

شب انگشت سیاه از پشت براشت

ز حرف خاکیان انگشت برداشت

تنی چند از گران جانان که دانی

خبر بردند سوی شه نهانی

که خسرو و دوش بی‌رسمی نمود است

ز شاهنشه نمی‌ترسد چه سوداست

ملک گفتا نمی‌دانم گناهش

بگفتند آنکه بیداد است راهش

سمندش کشتزار سبز را خورد

غلامش غوره دهقان تبه کرد

شب از درویش بستد جای تنگش

به نامحرم رسید آواز چنگش

گر این بیگانه‌ای کردی نه فرزند

ببردی خان و مانش را خداوند

زند بر هر رگی فصاد صد نیش

ولی دستش بلرزد بر رگ خویش

ملک فرمود تا خنجر کشیدند

تکاور مرکبش را پی بریدند

غلامش را به صاحب غوره دادند

گلابی را به آبی شوره دادند

در آن خانه که آن شب بود رختش

به صاحبخانه بخشیدند تختش

پس آنگه ناخن چنگی شکستند

ز روی چنگش ابریشم گسستند

سیاست بین که می‌کردند ازین پیش

نه با بیگانه با دردانه خویش

کنون گر خون صد مسکین بریزند

ز بند قراضه برنخیزند

کجا آن عدل و آن انصاف سازی

که با رزند از اینسان رفت بازی

جهان ز آتش پرستی شد چنان گرم

که بادا زین مسلمانی ترا شرم

مسلمانیم ما او گبر نام است

گر این گبری مسلمانی کدام است

نظامی بر سرافسانه شوباز

که مرغ بند را تلخ آمد آواز


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۲/۴/۱۳۸۹ساعت ۲۱:۰۵ توسط حسن شیرازی دسته : | نظر(1)

سخنی چند در عشق

مراکز عشق به ناید شعاری

مبادا تا زیم جز عشق کاری

فلک جز عشق محرابی ندارد

جهان بی‌خاک عشق آبی ندارد

غلام عشق شو کاندیشه این است

همه صاحب دلان را پیشه این است

جهان عشقست و دیگر زرق سازی

همه بازیست الا عشقبازی

اگر بی‌عشق بودی جان عالم

که بودی زنده در دوران عالم

کسی کز عشق خالی شد فسردست

کرش صد جان بود بی‌عشق مردست

اگر خود عشق هیچ افسون نداند

نه از سودای خویشت وارهاند

مشو چون خر بخورد و خواب خرسند

اگر خود گربه باشد دل در و بند

به عشق گربه گر خود چیرباشی

از آن بهتر که با خود شیرباشی

نروید تخم کس بی‌دانه عشق

کس ایمن نیست جز در خانه عشق

ز سوز عشق بهتر در جهان چیست

که بی او گل نخندید ابر نگریست

شنیدم عاشقی را بود مستی

و از آنجا خاست اول بت‌پرستی

همان گبران که بر آتش نشستند

ز عشق آفتاب آتش پرستند

مبین در دل که او سلطان جانست

قدم در عشق نه کو جان جانست

هم از قبله سخن گوید هم از لات

همش کعبه خزینه هم خرابات

اگر عشق اوفتد در سینه سنگ

به معشوقی زند در گوهری چنگ

که مغناطیس اگر عاشق نبودی

بدان شوق آهنی را چون ربودی

و گر عشقی نبودی بر گذرگاه

نبودی کهربا جوینده کاه

بسی سنگ و بسی گوهر بجایند

نه آهن را نه که را می‌ربایند

هران جوهر که هستند از عدد بیش

همه دارند میل مرکز خویش

گر آتش در زمین منفذ نیابد

زمین بشکافد و بالا شتابد

و گر آبی بماند در هوا دیر

به میل طبع هم راجع شود زیر

طبایع جز کشش کاری ندانند

حکیمان این کشش را عشق خوانند

گر اندیشه کنی از راه بینش

به عشق است ایستاده آفرینش

گر از عشق آسمان آزاد بودی

کجا هرگز زمین آباد بودی

چو من بی‌عشق خود را جان ندیدم

دلی بفروختم جانی خریدم

ز عشق آفاق را پردود کردم

خرد را دیده خواب‌آلود کردم

کمر بستم به عشق این داستان را

صلای عشق در دادم جهان را

مبادا بهره‌مند از وی خسیسی

به جز خوشخوانی و زیبانویسی

ز من نیک آمد این اربد نویسند

به مزد من گناه خود نویسند


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۲/۴/۱۳۸۹ساعت ۲۱:۰۵ توسط حسن شیرازی دسته : | نظر(0)

در سابقه نظم کتاب

چو طالع موکب دولت روان کرد

سعادت روی در روی جهان کرد

خلیفت وار نور صبح گاهی

جهان بستد سپیدی از سیاهی

فلک را چتر بد سلطان ببایست

که الحق چتر بی‌سلطان نشایست

در آوردند مرغان دهل ساز

سحرگه پنج نوبت را به آواز

بدین تخت روان با جام جمشید

به سلطانی برآمد نام خورشید

ز دولتخانه این هفت فغفور

سخن را تازه‌تر کردند منشور

طغان شاه سخن بر ملک شد چیر

قراخان قلم را داد شمشیر

بدین شمشیر هر کو کار کم کرد

قلم شمشیر شد دستش قلم کرد

من از ناخفتن شب مست مانده

چو شمشیری قلم در دست مانده

بدین دل کز کدامین در در آیم

کدامین گنج را سر برگشایم

چه طرز آرم که ارز آرد زبان را

چه برگیرم که در گیرد جهان را

درآمد دولت از در شاد در روی

هزارم بوسه خوش داد بر روی

که کار آمد برون از قالب تنگ

کلیدت را در گشادند آهن از سنگ

چنین فرمود شاهنشاه عالم

که عشقی نوبرآر از راه عالم

که صاحب حالتان یکباره مردند

زبی‌سوزی همه چون یخ فسردند

فلک را از سر خنجر زبانی

تراشیدی ز سر موی معانی

عطارد را قلم مسمار کردی

پرند زهره بر تن خار کردی

چو عیسی روح را درسی درآموز

چو موسی عشق را شمعی برافروز

ز تو پیروزه بر خاتم نهادن

ز ما مهر سلیمانی گشادن

گرت خواهیم کردن حق‌شناسی

نخواهی کردن آخر ناسپاسی

و گر با تو دم ناساز گیریم

چو فردوسی زمزدت باز گیریم

توانی مهر یخ بر زر نهادن

فقاعی را توانی سر گشادن

دلم چو دید دولت را هم آواز

ز دولت کرد بر دولت یکی ناز

و گر چون مقبلان دولت پرستی

طمع را میل در کش باز رستی

که وقت یاری آمد یاریی کن

درین خون خوردنم غمخواریی کن

ز من فربه تران کاین جنس گفتند

به بازوی ملوک این لعل سفتند

به دولت داشتند اندیشه را پاس

نشاید لعل سفتن جز به الماس

سخنهائی ز رفعت تا ثریا

به اسباب مهیا شد مهیا

منم روی از جهان در گوشه کرده

کفی پست جوین ره توشه کرده

چو ماری بر سر گنجی نشسته

ز شب تا شب بگردی روزه بسته

چو زنبوری که دارد خانه تنگ

در آن خانه بود حلوای صد رنگ

به فر شه که روزی ریز شاخست

کرم گر تنگ شد روزی فراخست

چو خواهم مرغم از روزن درآید

زمین بشکافد و ماهی برآید

از آن دولت که باداعداش بر هیچ

به همت یاریی خواهم دگر هیچ

بسا کارا که شد روشن‌تر از ماه

به همت خاصه همت همت شاه

گر از دنیا وجوهی نیست در دست

قناعت را سعادت باد کان هست


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۲/۴/۱۳۸۹ساعت ۲۱:۰۴ توسط حسن شیرازی دسته : | نظر(0)

در استدلال نظر و توفیق شناخت

خبر داری که سیاحان افلاک

چرا گردند گرد مرکز خاک

در این محرابگه معبودشان کیست

وزین آمد شدن مقصودشان چیست

چه می‌خواهند ازین محمل کشیدن

چه می‌جویند ازین منزل بریدن

چرا این ثابت است آن منقلب نام

که گفت این را به جنب آن را بیارام

قبا بسته چو گل در تازه روئی

پرستش را کمر بستند گوئی

مرا حیرت بر آن آورد صدبار

که بندم در چنین بتخانه زنار

ولی چون کردحیرت تیزگامی

عنایت بانگ بر زد کای نظامی

مشو فتنه برین بتها که هستند

که این بتها نه خود را می‌پرستند

همه هستند سرگردان چو پرگار

پدید آرنده خود را طلبکار

تو نیز آخر هم از دست بلندی

چرا بتخانه‌ای را در نبندی

چو ابراهیم بابت عشق میباز

ولی بتخانه را از بت بپرداز

نظر بر بت نهی صورت پرستی

قدم بر بت نهی رفتی و رستی

نموداری که از مه تا به ماهیست

طلسمی بر سر گنج الهیست

طلسم بسته را با رنج‌یابی

چو بگشائی بزیرش گنج یابی

طبایع را یکایک میل در کش

بدین خوبی خرد را نیل در کش

مبین در نقش گردون کان خیالست

گشودن بند این مشکل محالست

مرا بر سر گردون رهبری نیست

جز آن کاین نقش دانم سرسری نیست

اگر دانستنی بودی خود این راز

یکی زین نقش‌ها در دادی آواز

ازین گردنده گنبدهای پرنور

بجز گردش چه شاید دیدن از دور

درست آن شد که این گردش به کاریست

درین گردندگی هم اختیاریست

بلی در طبع هر داننده‌ای هست

که با گردنده گرداننده‌ای هست

از آن چرخه که گرداند زن پیر

قیاس چرخ گردنده همان گیر

اگر چه از خلل یابی درستش

نگردد تا نگردانی نخستش

چو گرداند ورا دست خردمند

بدان گردش بماند ساعتی چند

همیدون دور گردون زین قیاسست

شناسد هر که او گردون شناسست

اگر نارد نمودار خدائی

در اصطرلاب فکرت روشنائی

نه ز ابرو جستن آید نامه نو

نه از آثار ناخن جامه تو

بدو جوئی بیابی از شبه نور

نیابی چون نه زو جوئی ز مه نور

ز هر نقشی که بنمود او جمالی

گرفتند اختران زان نقش فالی

یکی ده دانه جو محراب کرده

یکی سنگی دو اصطرلاب کرده

ز گردشهای این چرخ سبک رو

همان آید کزان سنگ و از آن جو

مگو ز ارکان پدید آیند مردم

چنان کار کان پدید آیند از انجم

که قدرت را حوالت کرده باشی

حوالت را به آلت کرده باشی

اگر تکوین به آلت شد حوالت

چه آلت بود در تکوین آلت

اگر چه آب و خاک و باد و آتش

کنند آمد شدی با یکدیگر خوش

همی تا زو خط فرمان نیاید

به شخص هیچ پیکر جان نیاید

نه هرک ایزدپرست ایزد پرستد

چو خود را قبله سازد خود پرستد

ز خود برگشتن است ایزد پرستی

ندارد روز با شب هم نشستی

خدا از عابدان آن را گزیند

که در راه خدا خود را نبیند

نظامی جام وصل آنگه کنی نوش

که بر یادش کنی خود را فراموش


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۲/۴/۱۳۸۹ساعت ۲۱:۰۳ توسط حسن شیرازی دسته : | نظر(0)

در توحید باری

به نام آنکه هستی نام ازو یافت

فلک جنبش زمین آرام ازو یافت

خدائی کافرینش در سجودش

گواهی مطلق آمد بر وجودش

تعالی الله یکی بی مثل و مانند

که خوانندش خداوندان خداوند

فلک بر پای دارو انجم افروز

خرد را بی‌میانجی حکمت آموز

جواهر بخش فکرتهای باریک

به روز آرنده شب‌های تاریک

غم و شادی نگار و بیم و امید

شب و روز آفرین و ماه و خورشید

نگه دارنده بالا و پستی

گوا بر هستی او جمله هستی

وجودش بر همه موجود قاهر

نشانش بر همه بیننده ظاهر

کواکب را به قدرت کارفرمای

طبایع را به صنعت گوهر آرای

مراد دیده باریک بینان

انیس خاطر خلوت نشینان

خداوندی که چون نامش بخوانی

نیابی در جوابش لن ترانی

نیاید پادشاهی زوت بهتر

ورا کن بندگی هم اوت بهتر

ورای هر چه در گیتی اساسیست

برون از هر چه در فکرت قیاسیست

به جستجوی او بر بام افلاک

دریده وهم را نعلین ادراک

خرد در جستنش هشیار برخاست

چو دانستش نمی‌داند چپ از راست

شناسائیش بر کس نیست دشوار

ولیکن هم به حیرت می‌کشد کار

نظر دیدش چو نقش خویش برداشت

پس انگاهی حجاب از پیش برداشت

مبرا حکمش از زودی و دیری

منزه ذاتش از بالا و زیری

حروف کاینات ار بازجوئی

همه در تست و تو در لوح اوئی

چو گل صدپاره کن خود را درین باغ

که نتوان تندرست آمد بدین داغ

تو زانجا آمدی کاین جا دویدی

ازین جا در گذر کانجا رسیدی

ترازوی همه ایزدشناسی

چه باشد جز دلیلی یا قیاسی

قیاس عقل تا آنجاست بر کار

که صانع را دلیل آید پدیدار

مده اندیشه را زین پیشتر راه

که یا کوه آیدت در پیش یا چاه

چو دانستی که معبودی ترا هست

بدار از جستجوی چون و چه دست

زهر شمعی که جوئی روشنائی

به وحدانیتش یابی گوائی

گه از خاکی چو گل رنگی برآرد

گه از آبی چو ما نقشی نگارد

خرد بخشید تا او را شناسیم

بصارت داد تا هم زو هراسیم

فکند از هیئت نه حرف افلاک

رقوم هندسی بر تخته خاک

نبات روح را آب از جگر داد

چراغ عقل را پیه از بصر داد

جهت را شش گریبان در سر افکند

زمین را چار گوهر در برافکند

چنان کرد آفرینش را به آغاز

که پی بردن نداند کس بدان راز

چنانش در نورد آرد سرانجام

که نتواند زدن فکرت در آن گام

نشاید باز جست از خود خدائی

خدائی برتر است از کدخدائی

بفرساید همه فرسودنیها

همو قادر بود بر بودنیها

چو بخشاینده و بخشندهٔ جود

نخستین مایه‌ها را کرد موجود

بهر مایه نشانی از اخلاص

که او را در عمل کاری بود خاص

یکی را داد بخشش تا رساند

یکی را کرد ممسک تا ستاند

نه بخشنده خبر دارد ز دادن

نه آنکس کو پذیرفت از نهادن

نه آتش را خبر کو هست سوزان

نه آب آگه که هست از جان فروزان

خداوندیش با کس مشترک نیست

همه حمال فرمانند و شک نیست

کرا زهره ز حمالان راهش

که تخلیطی کند در بارگاهش

بسنجد خاک و موئی بر ندارد

بیارد باد و بوئی بر ندارد

زهی قدرت که در حیرت فزودن

چنین ترتیب‌ها داند نمودن


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۲/۴/۱۳۸۹ساعت ۲۱:۰۲ توسط حسن شیرازی دسته : | نظر(0)

سرآغاز

خداوندا در توفیق بگشای                           نظامی را ره تحقیق بنمای

دلی ده کو یقینت را بشاید                          زبانی کافرینت را سراید 

مده ناخوب را بر خاطرم راه                          بدار از ناپسندم دست کوتاه

درونم را به نور خود برافروز                          زبانم را ثنای خود در آموز

به داودی دلم را تازه گردان                          زبورم را بلند آوازه گردان

عروسی را که پروردم به جانش                  مبارک روی گردان در جهانش

چنان کز خواندنش فرخ شود رای                 ز مشک افشاندش خلخ شود جای

سوادش دیده را پر نور دارد                          سماعش مغز را معمور دارد

مفرح نامهٔ دلهاش خوانند                           کلید بند مشکل هاش دانند

معانی را بدو ده سربلندی                         سعادت را بدو کن نقش‌بندی

به چشم شاه شیرین کن جمالش              که خود بر نام شیرینست فالش

نسیمی از عنایت یار او کن                         ز فیضت قطره‌ای در کار او کن

چو فیاض عنایت کرد یاری                          بیارای کان معنی تا چه داری


ادامه مطلب
+ نوشته شده در ۲۲/۴/۱۳۸۹ساعت ۲۰:۵۰ توسط حسن شیرازی دسته : | نظر(0)